خاطرم هست که سر دهها نفر از مردم شهر را بریده اند، سر نوزادی را بریده و با سیخ به سینه مادرش میخکوب کرده بودند.
میلت- قربانی از محافظان مبارز نستوه آذربایجان درباره جنایت سولدوز و ماجرای آزادی این شهر میگوید: پدرم را همانجا زدند. خبر دادند که اشرار در نقده رژه میروند. شهر دست این نامردها افتاده و مردم به خانه هایان رفتند.
امام جمعه وقت هم که به حزب دمکرات وابسته بود و در آن برهه خیانتش علنی شد، فتوا داده بود که سر شیعیان شهر باید بریده شود.
جنگ و مقاومت مردمی که شروع شد به حاج آقا خبر دادند که همه مهمات ما تمام شده و نیروهایمان بسیار کم است، اگه به دادمان نرسید بریده شدن سرهایمان قطعی است.دمکرات ها از سوریه، آلمان، عراق، ترکیه و ایران به نقده آمده بودند.
روز اول حاج اقا در ارومیه اطلاعیه دادند، همه به دعوت ایشان آمدند و مسلح شدند، جمعیت زیادی بود و به سمت نقده به راه افتادیم.
وقتی وارد شهر شدیم، خبر رسید که زنان و دختران نقده ای همه در یک سالن بزرگ جمع شده، روی خود بنزین ریخته و اماده اند که در صورت چیره شدن اشرار خود را به آتش بکشند تا دست نااهلان نیفتند.
حاج اقا گفتند که وضعیت تغییر کرد، به سمت مرگ نروید، نیروهای ما را روی پشت بام ها میزنند، پس زن ها دیوارها را بشکافند و خانه ها را به یک دیگر وصل کنند. زن ها هم اینکار را کردند.
کشتار نقده یکی از فجیع ترین جنایت های تاریخ بود. خاطرم هست که سر قریب به هزار نفر از مردم شهر را بریده اند، سر نوزادی را بریده و با سیخ به سینه مادرش میخکوب کرده بودند.
با وجود همه این جنایت ها وقتی که شهر دست ما افتاد، حاج آقا حسنی به همه اکرادی که در روند درگیری ها نقشی نداشتند امان نامه داد. هیچ کدام از انقلابی ها به خانواده ها بی احترامی نکردند.
به هر حال به سمت نقده راه افتادیم چون هیچ کدام از ما ارتشی و نظامی نبودیم- ارتش تجهیزات سنگین و نفربر در اختیار ما قرار نمیداد. در حال حرکت به نقده حاج اقا در پشن مسلسل اولین نفر بر نشسته بود و وارد شهر شد.
با دیدن حاج آقا تعداد زیادی از دمکرات ها پا به فرار گذاشتند.
در استادیوم بیشتر از جمعیت نقده دمکرات ریخته بودند. حاج اقا یک قهرمان واقعی است! هم از لحاظ انقلابی، هم نبرد و هم اخلاق.
یادم هست که در دارلک وقتی که آقای عرب خدایی در داخل دره مجروح شد، هیچ کس جرات نمیکرد که دنبالش برود! هر کس که نزدیک میشد با تیر میزدندنش! اقای عرب خدایی هم وزن بالایی داشت.
تنها حاج اقا بود که به داخل دره رفت. با یک دست مجروح حمل میکرد و با دست دیگر با کلاش به سمت دشمن تیراندازی میکرد.
حاج اقا واقعا از لحاظ توانمندی جسمانی در سطح فوق العاده ای قرار داشتند، در جریان ترور سال 62 در مراسم کلنگ زنی مصلی امام خمینی وقتی عامل انتهاری از پشت حاج اقا را بغل کرد ایشان با آرنجشان چنان ضربه ای به او زد که چند متر آنطرف تر پرت شد و عملیات ترور ایشام ناکام ماند.
یا در جریانات دستگیری تروریست معروف اوجالان که خیابان دانشکده و سفارت ترکیه آشفته شده بود و کار برای نیروهای نظامی گره خورده بود. حاج اقا سوار ماشین شدند و به محل رفتند.
وقتی ایشان در چهارراه دانشکده از خودرو پیاده شدند، مغتششین از وحشت متواری شدند و یک نفر در خیابان دانشکده نماند.
برچسب:
نویسنده: بهار حسینیپور